روز عید ...

صبح عیدی پاشی با یه لبخند بسیار بزرگ زنگ بزنی به بابات و کلی بگید و بخندید و مسخره بازی درآری ... بعدش که مامانت گوشی رو میگیرن، بزنن زیر گریه و به خاطر گریه نتونن حتی یه کلمه حرف بزنن ... دل شکسته

بابا : تو چی به مامانت گفتی که گریش انداختی؟؟ سوال

متی: هیچی ... فقط گفتم دختر خوبی باشن، ورزش کنن، چیز مقوی بخورن ، تنبلی نکنن و ... ناراحتدل شکسته

----------------------

اول نشستم به گریه کردن، بعد با خودم گفتم حالا تو اینجا بشینی گریه کنی فایده ای هم داره؟ بعد دیدم راست میگم و فایده ای نداره ... برم میانترمم رو بخونم که گند نزنم ...

×بعدا نوشت:  دلیل گریه های مامانم بستری شدن خاله بانو در بیمارستان به دلیل مسمویت بوده ... 

/ 3 نظر / 15 بازدید
آفتاب

عیدت مبارک متی بانو ... آخی جتما مامانت دلش برات تنگ شده شایدم نیاز به توجه داشته و توجه تو باعث شده خوشحال بشه .. اشک شوقش بوده :)

آفتاب

آخی چقدر دلش نازک و لطیفه ... سخت اینطوری که :) انشالله که زودی خوب بشه خاله ات و مامانت هم روحیه اش خوب بشه حسابی

شادی

تو کهخودت دکتری چرا دیگه گریه کردی؟ تو باید بهشون دلداری میدادی [چشمک]