ماجرای حج رفتن متـــــــــــــی

پریشب خواب می دیدم که با مامان و بابا و مادربزرگم داریم میریم حج. حج رفتن ما به اینصورت بود که با کلی جمدان و وسیله با تاکسی میرفتیم یه جای دورتر سوار اتوبوس میشدیم و اون اتوبوس ها ما رو میبردن فرودگاه. خلاصه تو اتوبوس که بودیم یه دفه دیدم شارژر گوشیم رو برنداشتم. به بابام میگم شما شارژر دارید؟ میگن بله، بعد من میگم نه من شارژر خودم رو میخوام شما برید من میرم خونه شارژر بیارم نیشخند

خلاصه رفتم خونه و یه کیف دستی خیلی خوشکل پیدا کردم و کلی شارژر و هارد و کلی چیز بیخود دیگه ریختم توش . بعدم با خان داداش و خواهرم و مجددا مادربزرگ (که نمیدونم چرا تو اتوبوس بودن چرا دوباره اینجا بودن سوال) راه افتادیم بریم حج لبخند

خلاصه صبح شد و پاشدم نماز خوندم و دوباره خوابیدم. ایندفعه خواب میدیدم با خواهرم و بچه های دوران دبستان + بچه های الان آزمایشگاه داریم میریم مشهد خنثی

بچه های آزمایشگاه باهم سوار یه اتوبوس شدن و من دیگه ندیدمشون، و من و خواهرم و یه سری افراد از دوران دبستانم که بعضی ها اون دوره حتی باهم دوستم نبودیم و فقط میشناختمشون و حالا شاید پونزده، بیست ساله که ندیدمشون باهم تو اتوبوس میرفتیم مشهد لبخند

--------------------------

روز قبل از این شبی که این خوابها رو میدیدم حتی یبار هم به سفرهای زیارتی فکر نکرده بودم  

/ 7 نظر / 23 بازدید
آفتاب

به نظرم یه سر برو یه جا زیارت ... برو شهر ری حداقل :) دارن می طلبنت شایستی

آفتاب

همین دوشنبه؟ امروز؟ امروز که هیچی ... فردا میرم شهر دانشگاه برای گرفتن توصیه نامه شایستی که چهارشنبه برگردم ... ببینم چی میشه این برنامه زندگی ما احتمالا از هفته دیگه سرم خلوت بشه و دیگه بیام پیش یارانم :*

رهگذر

زیارتاتون قبول باشه [نیشخند]

رهگذر

خواب موجود پیچیده ایه حالا یه بانوی محترم هم خواب ببینه پیچیده تر میشه دیگه ....

آفتاب

سه شنبه میری ؟ منم سه شنبه میرم دهاتمون که :دی شنبه فکر کنم بشه ببینیم هم رو از یکشنبه شاگرد دارم ... بیچاره سه هفته است علاف شده که بهش درس بدم

رهگذر

میگن خواب زن چپه از اون لحاظ گفتم!

شادی

زیارت قبول حاج خانم [نیشخند]