conflict

  • پدر جان: بابا صبح زود ساعت 6 بیدار شو، ورزش کن، برو تو حیاط نسیم صبح گاهی بهت بخوره، تا ساعت 7 گرسنه شده باشی تا بتونی صبحونه خوب بخوری ، بعد برو مدرسه. اصلا صبح زود پاشو کتابتو ببر تو حیاط زیر درخت بشین درس بخون ، تو مگه دو سال دیگه کنکور نداری؟
  • خان داداش فردا صبحش ساعت 7:15:
  • نتیجه:    
----------------------------------
  1. البته تا حالا نتیجه به این شدتی که من نشون دادم نشده، و معمولا خان داداش هیچ چی نمیگه صبح ها و کوتاه میاد. ولی اعصاب هر دوتاشون داغون میشه و همچنین اعصاب من و مامان. 
  2. من خودمم وقتی مدرسه میرفتم همیشه دیر میرفتم و حتی گاهی هنوز ساعت 8:15 تو خونه خواب بودم (صبحگاه ساعت 8 شروع میشد) و به ندرت به صبحگاه مدرسه میرسیدم. اون موقع پدر جان سر کار بودن و در جریان مدرسه رفتن من نبودن اصلا. حالا نوبت به خان داداش و پدر جان شده و منم به خاطر سابقه خرابم نمیتونم خان داداشو توجیه کنم زودتر پا شه. (در واقع خودمم خوابم اون موقع نیشخند)
  3. پدر جان به به مامانم میگن: این دوتا دختر مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن من اصلا متوجه نشدم، این یکی داره منو پیر میکنه. آخه در جریان نیستن که من مامانمو خون جیگر میکردم تا پا میشدم. خجالت
  4. مامان عزیزم متشکرم   
/ 8 نظر / 21 بازدید
رهگذر

آخی یادش بخیر من همیشه حدودا همین مشکل رو با بابام داشتم :دی کلا خانوادگی سابقه ی اینجوری مون خرابه البته بعضا خواهر کوچیکی خوب بود :دی

رهگذر

1: منم همین جور بودم آدم میدونه چقدر دیر کنه طوری نمیشه خوب به تجربه :دی 2: عجب :) 8 و ربع خواب دیگه زیادیه ها :دی 3: پدرتون در جریان نبودن خودشون سر کار بودن و شما تو خونه بودید یا مشکل حافظه دارن خدایی نکرده! 4: مامانا معمولا خوبن!

رهگذر

1و2: حسابی بی خیال بودید پس :دی 3: منظورم اینه که یادشون نیست خونه نبودن وقتی استشهاد میکنن یا نه؟ 4: مامانا خوبن بابا ها هم خوبن خواهرا خوبن دایی ها خوبن و ... بستگی به موقعیتش یکیشون بهتره دیگه [نیشخند]

رهگذر

دکتر رهگذر [رویا] چه با کلاس! حیف که نسبت ندارم باهاشون[زبان]

پری

خوب مهندس جون به پدرجان توضیح بدید که شما هم اینطوری بودید شاید کوتاه اومدن[متفکر]

آفتاب

ئه من دیر رسیدم که :) فقط پستت رو خوندم نظرا باشه برا بعد از برگشتنم :دی

زردالو

امان از این مردا... وقتی تازه میرسن سرِ یه کاری که عمریه داره انجام میشه - به دست زنها - و یهو تا موضوعو میفهمن شروع میکنن نگران شدن و استرس وارد کردن و راهنمایی کردن و ... یکیشو دارم دیگه! یعنی خدا نکنه این همسر ما موقع غذا درست کردن بیاد بغل دست من :)) صد تا چیزو چک میکنه یه وقت من بعد از 5 سال و نیم!!! خراب کاری نکنم :)) خدا سایشونو بالاسرتون حفظ کنه [قلب]

الی

دقیقا مدل بابا و داداش کوچیکه ی من!!!! هر شب بابا اصرار در اصرار که کتابای فرداتو بذار تو کیفت اونم هی میگه باشه تا خوابش می بره. صبحم بابا هی دور حال قدم میزنه و تشر میزنه که دیرت شد و هر از گاهیم بحث و دقیقا من و مامانم حال تو مامانت داریم[لبخند]